تبليغاتX
ستاره های سربی
یاد خدا آرامش بخش دلهاست


ستاره های سربی










آدم‌هایی هستن که نقش پاسپارتو رو دارن توی زندگی شما.

می‌یان آروم می‌شینن دور روزها، خلوت تنهایی‌، دقیقه‌های خوشی و ناخوشی و...،

کلا زندگی‌تون، و شما هیچ حواستون نیست

که اومدن خط‌های روزهای خوب رو پررنگ‌تر و طولانی‌تر کنن

و خط‌های روزهای تلخ رو کم‌رنگ‌تر و کوتاه‌تر،

بی‌ اینکه دیده بشن ...


*  جوری فرم خانوارش را پر کرده که گریه مان می گیرد...

!!! خوشه ی یک !!!


* نقل قول: اعتراف ميكنم

گاهي وقتا در مورد آدم‌هايي كه از كنارشون تو كوچه و خيابون رد مي‌شم،

دچار اشتباه مي‌شم.

زن حجابش رو خوب رعايت نكرده بود، زير لب گفتم چرا حرمت اين ماه رو نگه نداشته.

چند قدم جلوتر از چادري صداي نوجه مي اومد،

ناگهان زن ايستاد و گفت " السلام و عليك يا ابا عبدالله "

بغضم گرفت، از خودم بدم اومد...



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم بهمن 1388 ساعت 13:30  توسط  مهدی  | 


 

اين روزها جان مي دهد براي اينكه دست هايت را در جيبت بگذاري.
زيپ كاپشنت را هم تا بالا بكشي و سرت را بكني داخل آن.
هندزفريهايت را بگذاري تو گوشت و همينطور راه بروي.
آهنگ هايي كه يكي پس از ديگر تمام مي شوند.
پياده روهايي كه دلت مي خواد همينطور كش بيايند.
مردمي كه از كنارت رد مي شوند و تو رفتارهایشان را دوست داری.
خصوصا اگر هوا دلش بخواهد ببارد و تو هي بوي آن را حس كني.
اين روزها روزهاي خوبيست رفيق جان...
 

 

* آسـمـــــان! بـبــار که ذوق باریـدنـت را نــذر آرامش ایـن دل مـیـکـنـم...

 

*خدا جان!

خواستم برایت از روزهایم بگویم.از تمام خستگی ها.از تمام بی حوصلگی ها.

 که دلم این روزها خیلی کوچک شده است.

این که مرد کوچکت دلش میخواهد چند روزی برود جایی که کسی نباشد حتی شما.

اما دیدم خیلی ها از من واجب ترند.بگذار آن ها حرف هایشان را برایت بزنند.

سرت که خلوت شد بیا و من را آغوشی کن تا برایت بگویم.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم دی 1388 ساعت 11:42  توسط  مهدی  | 


 

تمام زندگیم قصه مردی رو شنیدم که تمام مردم براش گریه می کنن .

قصه مردی که از تبار آزادگی بود و شبیه هیچ کسی نبود.

مردی که سی هزار نفر با جوهرهای فریب براش نامه ی وفاداری نوشتن.

مردی که پدرش ، پدر بزرگش ، برادرش ، برگزیده بودن. مردی که خوب بود

و خدا رو میشناخت و باور داشت که راهی که میره، راه اونه.

همین مرد توی یه صبح تا بعدازظهر همه چیزش رو در راه خدا فدا می کنه.

حامیان اندکش ،برادران ،برادرزاه ها، فرزندان، حتی کودک

شش ماهه اش رو.همین مرد وقتی میرفت برای آخرین لمس حضور  حیات ،

در  دم  و بازدمش، وقتی تمام اونایی که قرار بود سربازش باشن ،

زخمی به اون می زدن. وقتی تنهای تنها بود. وقتی یک نفر به

سمتش آمد تا بودنش رو تموم کنه؛ زمزمه کرد:

"الهی رضأ  برضائک" خدایا خشنودم به آنچه تو از آن خشنودی...

"چه گسی می گوید نمی شود تمام روزهایی که به نامش گره خورده را،

برای خاطر این همه زیبایی و این همه عشق بارید ؟!"

                                                              

 

* گاهی وقتا لازمه که آدم کارایی انجام بده که اونایی که براش خیلی

  عزیزن یه کم از دستش ناراحت بشن تا اینکه اونا یه موقع هایی

توی تنهایی شون خودشون رو سرزنش نکن!

 

* سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد!

 

* آدما یه وقتایی فقط بخاطر اینکه یه صندلی خالی کنارشون هست می خوان

یکی دیگه کنارشون بشینه  و اگه از اون صندلیه خبری نبود

دیگه به اونی که قرار بود رو اون بشینه نیازی نبود

شاید فقط بخاطر اینکه نمی خوان تنها باشن. چه خوب می شد

که اگه جای خالی هم نبود خودشون بلند شن و جاشون رو به اونی 

که قرار کنارشون باشه بدن. یا اینکه دوتایی سرپا وایسن!!!

 

* یه دنیا دلم گرفته !! یه موقعی از این جمله ها خوشم نمی اومد!! 

 

*خدایا!خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغای کشمکش‏های پوچ مدفون نشوم.

 

* ......!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 ساعت 10:56  توسط  مهدی  | 


 هر آدمی توی زندگیش میتونه کارای خیلی خوب  انجام بده ، همینطور که

ممکنه کارایی انجام بده که وقتی بهشون توی یه لحظات دیگه فک میکنه تنش بلرزه ،

حتی اگه اون کارا به نظر بقیه بی اهمیت و ناچیز بیاد، و دوست داشته باشه

که اون قسمت از زندگیش تکه ای از یه ورق دفتر املای دوران بچگیش بود تا میتونست

اشتباهاتش رو تصحیح کنه.

فرق زندگی ما با دفتر املای مدرسه اینه که توی نوشتن املای مدرسه اگه اشتباهی میکرديم

همونجا تصحیح میشد و اشتباهاتمون  رو بهمون میگفتن .

وشایدم جریمه ای که از روی غلطها مون باید مینوشتیم. ولی توی نوشتن املای زندگی

دیگه از این خبرا نیست . خودتی و خودت ،و املایی که باید بنویسی 

وشاید اشتباهاتی رخ بده که فقط خودت ازشون خبر داری . اشتباهاتی که به هیچ طریقی نشه

تصحیحشون کرد ؛ نه با پاک کردن با پاکن ، نه آب دهن و نه با غلط گیر.

چون که دیگه واقیعت رو نمیشه از بین برد. با این وجود فک میکنم که خدای ما ،

ما رو خلق نکرده که بریم اونجایی که بهش میگن جهنم؛ 

و فک میکنم این جهنمه هیچوقت پر نشه از وجود ما آدما. چون که اونقدر کارای خوب خوب هست که

میتونیم انجام بدیم که خودمون بعدها به خودمون ببالیم که این ما بودیم که اون کارا رو انجام دادیم.

فقط امیدوارم همه ی ما بعد از گذشت هزار سال وقتی که به گذشتمون نگاه می کنیم  هیچ جای

افسوس و پشیمونی  نباشه که حسرتش رو بخوریم.

 

* اینکه راه ما ، راه  درستيه یه مسئله ست و اینکه فکر کنیم

   راه ما تنها راه درسته ، مسئله ای دیگه !

 

 *" پروردگارا، به خاطر ارزانی داشتن لحظات زیبا در زندگی مان تو را شکر می کنیم.

به ما قدرت ده تا شکر گذار نعمت هایت باشیم .

به ما قدرت ده تا قدر لحظه لحظه ی زندگی مان در این دنیای بی نظیر را بدانیم،

تا در هنگامی  که از ما سوال شود در دنیا چه کردید ، و از عمرتان چگونه بهره جستید ،

سرافکنده و شرمگین نباشیم."

آمين

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388 ساعت 22:22  توسط  مهدی  | 


 

پنجره را باز می کنم،

و بوی مهر همیشه کسالت زده ام می کند...

یاد روزهای بی مهری می افتم و از این همه پاییز کلافه میشوم!

چقدر در کوچه های مهر و آبان و آذر دویده ام

و برگ های بی گناه را

چند بار لگد کرده ام؟؟؟

روح کتانی های سفید پاره ی روزهای کودکی ام را احضار می کنم

تا ذهن مشوشم را

به خاطرات سالهای کودکی ام ببرد

و کوله پشتی ام

آنقدر پیر شده است

که مدام از سنگینی کتابهایم غر میزند!

چرا من دیگر مدادی برای تراشیدن ندارم؟

و کسی به من سر مشق نمی دهد!

سارا انار ندارد!

دارا انار دارد!

دلم برای تمام نداشتنهای سارا می سوخت و نداشتن انار در دستهایش

تنها بهانه ای بود که من

آنقدر بغض در گلویم گیر کند

که زنگ تفریح

نتوانم سیب سرخ کوچکم را گاز بزنم

و آنقدر از دارا بدم می آمد

که آرزو می کردم

کاش انارش را گم کند....

من آنقدر کوچک بودم آنروزها

که نمیدانستم

همیشه بعضی ها سارا بوده اند و بعضی ها دارا

و هرگز انارها اشتباه در دست کسی گذاشته نمی شود!

20 قشنگترین نمره ی کلاس ما بود

و من بعدها فهمیدم

بیرون از کلاس درس

هیچ کس این نمره را نمی گیرد

و آدمها

تمایل عجیبی دارند برای پیشروی به نقطه ی صفر!

و همه چیز چقدر فرق دارد

در فضای آن ساختمانهای چند کلاسه ی ساده

و دنیای عجیب و پیچیده ی بیرون!

من فکر میکردم آنروزها

بزرگترین هنر دنیا قشنگ انشا نوشتن و بدون غلط املا نوشتن است

و حقه باز ترین موجود دنیا

روبه پر فریب و حیلت باز است که پنیر زاغک بیچاره را میربود

چه میدانستم روزی میرسد

که باید ذهنم را برای ورود کلماتی چون فقر و فحشا و جنایت و استعمار آماده کنم

و احساس کنم که آن روباه بدبخت

چه جانور خوبی بوده و بد بخت فقط هوس پنیر کرده بود

او نه به زاغک بی حرمتی  کرد و نه او را قطعه قطعه کرد و نه آبرویش را برد!!!

دلم می گیرد...

پنجره را می بندم،

و بوی مهر همیشه کسالت زده ام می کند...

هر چند دیگر

در هیچ مدرسه ای

به شوق حضور من باز نخواهد شد

و دیگر بزرگترین ترس زندگیه من

خواب ماندن و دیر سر کلاس درس رسیدن نیست!!!!

 

 * سال جديد تحصيلي رو به همه عزيزان تبريك مي گم . اميدوارم به آرزوهاشون برسن، و قدر اين

    روزها رو بدونن ، منم امسال كلاس اولي هستم ، البته از نوع ارشد...

* تو اين مدت يه سالي كه از دانشگاه دور بودم خيلي سخت بود ، الان

   حداقلش اينكه دوباره مي تونم تو جمع صميمي دوستاي عزيزم باشم و با آدماي جديد تري

   آشنا بشم ، يكي از آرزوهام اينه كه بتونم روزي استاد دانشگاه بشم ، با اينكه مي دونم

   براي رسيدن به اين آرزو خيلي بايد تلاش كنم ...

 

*    خدايا ما را آن ده  كه آن به ، و ما را مگذار به كه و مه...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388 ساعت 1:0  توسط  مهدی  | 


 

شاید سکوت این روزا برام سم باشه. شاید بهترین راه برای من ،

برای " این روزهای" من ، کمک خواستن باشه. اما یه چیزی شبیه

غرور ، شبیه جاه طلبی و برتری جویی تمام  وجودم رو توي خودش گرفته

و نمی ذاره از کسی کمک بخوام. دلم می خواد این ماجرای عجیب

در حال وقوع رو خودم به تنهایی تجربه کنم و پیش برم. دلم می خواد

تمام لذت و ترس و غم و شوقش رو به تنهایی تجربه کنم و به تنهایی

بار اشتباهی را که می دونم عواقبش سنگینه به دوش بکشم. نمی دونم

چه می شه. اما می خوام تنها باشم و ببینم قلبم تا کجا برای این

هیجان منو همراهی می کنه.

فقط یه حرفی مونده. یه حرف با خدا..
خدایا شهامتش رو به من بده تا جا نزنم. خواهش می کنم...

  * "تنهاییم را نظاره میکنم،اشک نمیریزم. برای جاودان شدن باید تنها مُرد!

و به جای اشک خون باید گریست! شلاق به دست میگیرم و به اتاق شکنجه

قدم میگذارم! باید در درونم کسی را بکشم که میخواهد مرا زودتر از موعد

به پای چوبه ی دار بفرستد! من هنوز نفس میکشم و باید بیاموزانم به مردگان نفس کشیدن را..."

*جرج آلن سناتور آمریکایی گفته : "اگر كسي را دوست داري ، به او بگو.

زيرا قلبها معمولاً با كلماتي كه ناگفته مي‌مانند، مي‌شكنند". اما به نظر من باید گفت :

اگر کسی رو دوست نداری ، به او بگو ، چون قبلها واسه خودشون فکرهای خوب می کنند

و بعدا نافرم می شکنند !

* چقدر کلمات گاهی بی معنا میشوند .آنقدر که گاهی برای بیان مقصودت

هیچ کلمه ای را نمی یابی.

اما گاهی که دلت تنگ است و از همه ی عالم خسته ای

قلم بهترین یارت می شود و بی آنکه تو بخواهی بر روی دشت سپید کاغذ جاری میشود...

*چند وقت بود كه مي خواستم برا يه دوست خوب و قديمي چند كلمه بنويسم

و حسابي حالشو بپرسم ، اما نمي دونم چرا نمي شد ، ولي اين دفعه ديگه

تصميمم كبري م رو گرفتم...

 

*ماه مهماني خدا به همه مبارك باشه و عبادتهاتون قبول .

براي همه دعا كنين ، مخصوصا برا اونايي كه مريضن .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388 ساعت 0:0  توسط  مهدی  | 


 

لحظه های شرجی مرداد دارند رو به روی روزگار انتظار من رژه می روند.

روزمرگی ام را تکیه داده ام به دیوار کوتاه تراس خانه...

با تمام وجودم متمرکز شده ام روی ته مانده های لبخند شرجی و بی دریغ تو ،

که ماسیده در جای جای ذهنم.

خودت می دانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند.

میدانی؟ مگر نه؟!

یک درد مزمن ، جا خوش کرده در بند بند استخوان های تنم.

یک حفره ی پر رنگ ، میهمان ناخوانده ی گوشه ی راست قلبم شده است.

حضورشان را حس میکنم.

حضور درد و تهی بودن بخشی از بدنم را.

خودت میدانی این سطر ها آبستن چه جمله ای هستند .

میدانی؟ مگر نه؟!

این روزها دارم با جدیت تمام مطالعه میکنم. چه از این بهتر.؟

میخواهم در تمام جنبه های زندگیم موفق باشم.

از این به بعد نویسندگی می شود شغل ثابتم.

دیگر میخواهم بنویسم ، بنویسم و بنویسم...

خودت میدانی این سطر ها ، آبستن چه جمله ای هستند.

میدانی؟ مگر نه؟!

دیروز چند پنجره ی تمام قد را جایگزین دیوار های خانه کردم.                                                  

میخواهم تمام رفت وآمدهای جاده ی رو به رو را زیر نظر داشته باشم.

دیگر حساب افتادن برگ از درخت را هم دارم.

میز تحریرم را گذاشتم روبه روی یکی از این دیوار های شیشه ای.

هر یک سطری که مینویسم سرم را بلند میکنم.

و...

به آن سمت دیوار نگاه میکنم.

میترسم در این فاصله ی یک سطر نویسی سعادت دیدن تو را از دست بدهم.!
میترسم سرم به نوشتن گرم شود، تو بیایی و من نفهمم.

اما...

هنوز که غرق شده ام در لا به لای این همه سطر تو نیامدی.!

تو مرا خوب میشناسی.!

خودت خوب میدانی تمام این سطر های پراکنده ، آبستن چه جمله ای هستند:

دلم برایت تنگ شده است ، شدید! شدیدتر از بارانی که به دیوار شیشه ای میکوبد.

نمیدانم چرا آن درد و حفره ی سطر های بالا دارند عمیق تر می شوند.

عمیق تر از دلتنگی هایی که تمام سعی ام را کردم تا پنهان نگه شان دارم.

این روزها تو کجایی؟

تویی که انتظار دیدنت دارد مرا به سمت باران میکشاند؟!

تویی که حضورت، درد حفره ناخوانده را محو میکند از روزگار بدنم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388 ساعت 17:17  توسط  مهدی  | 


 

خدایا به خاطر این که هرگز تنهایم نمی گذاری از تو سپاسگذارم !
خدایا به خاطر این که هر گاه در جاده زندگی قدم هایم اندکی از راه راست سست می شود ،

تو با تلنگری به راهم می آوری ، از تو سپاسگذارم !
خدایا ! ممنونم که هر زمان تو را از یاد برده و حضور سبزت را در کنارم فراموش کرده ام با نازل کردن

بلایی کوچک مرا متوجه خود ساخته ای تا به یاد آورم که در برابر اراده بی نهایت ، هیچ چیز

تاب ایستادگی ندارد !
خدایا ! از این که می بینم بزرگی چون تو ، همواره مرا زیر نظر دارد و هرگز فراموشم نمی کند ،

سخت به خود می بالم .
خدایا ! با این که گناه کرده ام ، ناسپاسی نموده ام ، حتی گاهی از رحمت بی کرانت

نا امید شده ام و بنده خوبی برایت نبوده ام ، اما تو مهربان هر زمان که درمانده از همه چیز

و همه کس شده ام ، باز هم با آغوش باز پذیرایم بوده ای و در نهایت بزرگواری ، حمایتم کرده ای !
به راستی ای پروردگار زیبا و مهربان در برابر این همه لطف و بخشندگی تو ، چه می توانم بگویم ؟
این همه سخاوت و کرم را چگونه پاسخگو باشم ؟
خدایا ! شماره دفعاتی که در نهایت ناباوری و بهت همگان از راه های عجیب و خارق العاده ات

در سخت ترین و غیر ممکن ترین شرایط یاورم بوده ای ، از حساب بیرون است .
تو خود نیک می دانی که بنده ات جز چیز هایی که تو به او بخشیده ای در چنته ندارد ، پس

تمنا دارم در یافتن راه درست زندگی و به دست آوردن شادمانی ، عشق ، آرامش و سعادت

حقیقی یاری ام کنی ، چرا که بدون تو هیچ ندارم و با تو از همگان بی نیازم .
خدای من ، می دانم که با این همه ، تو باز هم مرا دوست داری و همیشه و

در هر لحظه مواظبم هستی ، زیرا این حدیث قدسی ات همواره در ذهنم طنین می افکند :
اگر آنان که از من روی برتافتند ، می دانستند که چقدر مشتاق دیدارشان هستم ،

هر آینه از شوق جان می سپردند...

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 9:56  توسط  مهدی  | 


 

ای دل صاب مرده
باز تورو خواب برده
پاشو از خواب و ببین
دنیاتو آب برده

ترانه این روزهایم شده بی هیچ دلیلی

*:دنبال یه چیز خوبم که من رو از این روزمرگی ها بکشه بیرون و پرتم کنه یه جای دور...

یه چیزی مِثه یه جمله، یا آهنگ و یا حتی بوی بکر دونه های سیاه قهوه؛

و یا حتی صدای جیرجیرک و یا ... کسی سراغ داره؟

*: گاهی متوجه نیستیم که داریم چه حرفی رو به چه کسی میزنیم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 21:30  توسط  مهدی  | 


  

اگه بهت بگن به خودت نگاه کن ! چی کار می کنی؟ حتما یه آینه پیدا می کنی و به تصویرت

که توی اون افتاده خیره می شی؟!چی می بینی؟!لابد می گی خودمو می بینم، این که پرسیدن نداره!

اگه بهت بگن الان چشات روببند، و خودت رو توی آینه ی ذهنت ببین ، چی می بینی؟

آیا این همون تصویریه که توی آینه ی واقعی از خودت دیدی؟  ...

 

*: به شیشه ی عینکم گِل می مالم!

تا جنگنده های نا امیدی

مردمک چشمانم را هدف نگیرد!!!

 

*: برای همه ی  اون عزیزانی که کنکور داشتن آرزوی موفقیت دارم امیدوارم که موفق باشن

و هر کسی به نتیجه تلاشش برسه.

 

*: بعضی‌ها رودیدین که می‌تونن برای شما ساعت‌ها از آخرین مدل موبایل، فلان مارک و یا

آخرین تجهیزات فلان ماشین و بهمان وسیله توضیح بدن ، اونم با آب و تاب وکمی چاشنی کردن

خیال‌پردازی؟ اونقدر با آخرین تکنولوژی بروز هستن که با زندگی خودشون نیستن. مشکل اینجاست

که خیلی از این آخرین مدلها ، اگه از برنامه‌هاشون برای زندگی پنج سال آیندشون سوال کنی  ، مثل

آدمای وحشت زده  به چشمانت زل می‌زنند و دیگه چیزی برای گفتن ندارن..........!!!  شایدم مهم نیست!!!

بقول کینز: در بلند مدت همه ی ما مُرده ایم!

 

*: دقت کردین که توی این پُست چقدر از علامت تعجب استفاده کردم. شانس آوردیم که 

     سال اصلاح الگوی مصرفه وا !    

" خدایا هدایتم کن زیرا می دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی ست

خدایا هدایتم کن که ظلم نکنم زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی ست

خدایا راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم که بی احترامی

به یک انسان همانا کیفر خدای بزرگ است.

خدایا مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده تا حقایق وجودم

را ببینم و جمال زیبای تورا مشاهده کنم."

آمین.

                              

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 18:0  توسط  مهدی  |